تبلیغات
دلنوشت های یک بی اعصاب - کارو
 
دلنوشت های یک بی اعصاب
قطار می رود....تو میروی....تمام ایستگاه میرود
 
 
دوشنبه 27 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سینا زارع

خدا وندا!

اگر روزی بشر گردیزحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شدی از قصه خلقت

از اینجا از آنجا بودنت !

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر به تن داری

رای لقمه ی نانی

غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی

زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟

خداوندا 

اگر با مردم آمیزی

شتابان در پی روزیز پیشانی عرق ریزی

شب آزرده ودل خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟

خدا وندا

اگر در ظهرگرماگیر تابستانتن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری

لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاریو قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی

واعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشدو

شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟

خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را 

تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمی کردی
یکی را همچون من بدبختیکی را بی دلیل آقا نمی کردی
جهانی را چنین غوغا نمی کردی

دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد

دگر آهم نمی گیرد

دگر این سازها شادم نمی سازد

دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد

دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد

نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید

نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد 

اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نا مرادی های دل باشدخدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟

فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟

اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟
به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد
که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم
خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟!
شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!
بگویید تا بفهمم
چرا اشك مرا بیند؟چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گویدچرا او این چنین کور و کر و لال است
و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی
و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده می گویم
خدا هرگز نمی باشد
من امشب ناله نی را خدا دانممن امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هیچ است خدا پوچ است خدا جسمی است بی معنیخدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین است
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره می پاشدو گنجشك از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم
اگر حق است زدم زیر خدایی !!!عجب بی پرده امشب من سخن گفتم خداوندا
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!
چرا من روسیه باشم؟چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟ خداوندا
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی كه نامردان بهشتت را نمی بینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
كه نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختندخداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را0
تو می گفتی اگر اهریمن شهوت
بر انسان حكم فرماید
من او را با صلیب خشم خود مصلوب خواهم كرد!
ولی من دیده امچشمان شهوت ران فرزندی
كه بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزید!
پس...قولت!
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم  !خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدربا نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا می لغزدخدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را بس کن

تو ظلمت را




« کارو »
_________________





نوع مطلب : دلنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 11 خرداد 1389 12:23 ب.ظ
kheyli ghashang bood.
امیر حسین زارع
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


نفرین به عشق به عاشقی .نفرین به بخت و سرنوشت . به اون نگاه كه عشقتو . تو سرنوشت من نوشت . نفرین به من نفرین به تو . نفرین به عشق من و تو . به ساده بودن منو . به اون دل سیاه تو..........

مدیر وبلاگ : امیر حسین زارع
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون راجع به عملکرد سایت چیه؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :